اولین سرپیچی از ۱۰۰۱ آداب

Lyla Owfi April 11, 2011 14
اولین سرپیچی از ۱۰۰۱ آداب

 

ببینم تو چقدر مادر بزرگت رو دوست داری؟

من یکجورایی عاشق مادر بزرگم بودم و این عشق بقدری برام شیرین بود و این رابطه؛ زیبا که وقتی که خودم مادر شدم سعی کردم به بچه هام  هم این احساس رو منتقل کنم که اونها هم  قدر مادر بزرگاشون رو بدونند

جوری دوستش داشتم که همیشه با تکرار خاطراتش نگذاشتم که یادش در ذهنم کمرنگ بشه

دوست دارم که گاهی از اون خاطرات تو نوشته هام یاد کنم این یاد آوری بهم یک حس عجیبی میده مثل اینکه هزار پروانه رنگی توی دلم به پرواز میاد

مادر بزرگ عزیز من آداب مخصوص خودش رو داشت

راستش هنوز که هنوزه در زندگی روزمره ام بیاد تذکراتشون میوفتم و گاهی که با زندگی آلان و شرایط فعلی مقایسه اش میکنم خنده ام میگیره

حالا چرا من یاد اون آداب افتادم آدابی که عملا در زندگی امروزی اصلا بکار نمیاد

دیروز یکی از غذا های مورد علاقه ام رو درست کردم و زمانی که آخرین لقمه رو خوردم چشممم که به بشقابم افتاد که پاک پاک بود خنده ام گرفت یاد  یکی از ۱۰۰۱ آداب مادر بزرگ نازنینم افتادم که همیشه میگفتن که هیچوقت  غذاتو تا آخر نخور ؛ چون درست نیست همه فکر میکنند که شما نخورده ای

حالا یکی نبود بگه آخه قربونت برم گرسنگی و خوردن غذا چه ربطی به خوردن و نخوردن داره

حالا این قانون در مورد نوشیدنی سخت تر بود چون اونو باید از نصف بیشتر میذاشتی که توی لیوان بمونه و این خیلی زجر آور بود

یکروز تابستانی  خونه یکی از دوستان دعوت داشتیم  خیلی گرم بود . صاحب خونه محترم برای ما شربت لیمو ترش آورد که توی

انگاره های نقره ای بود همون لیوانهایی که  من هنوزم عاشقشونم .خلاصه منم که کشته مرده شربت آبلیمو؛ یک لیوان برداشتم و طبق قرار کمی ازش خوردم و مودب گذاشتمش روی میز اما بی انصاف شربت خوشمزه بد جوری بهم چشمک میزد . یکی دو بار تا مادر بزرگ روش رو کرد اونور لیوان رو برداشتم و ازش خوردم . کمی نشستم اما دیدم که نمیتونم از بقیش بگذرم بنابر این اولین تصمیم زندگیمو گرفتم و همونطور که زیر نگاه مادر بزرگ بودم لیوان رو بر داشتم و تا آخر سر کشیدم . آخ  که نمیدونی چه مزه ای داد هنوزم طعم خوشش تو دهنمه . دردسرت ندم این شد اولین اقدام من  برای سرپیچی از ۱۰۰۱ آداب مادر بزرگ عزیزم

حالا این خاطره یک خوبی که داشت اینه که شام امشب تو فراهم شد .طبق رسم سفره اینترنتی که هر غذایی اسم خودش رو داره  بهش میگم

سالاد « خاطرات سبز بچگی » تو هم با بیاد آوردن بهترین خاطراتت اونو درست کن اما بشرطی که مثل من که با اجازه مادر بزرگ عزیزم  غذامو تا آخرش خوردم تو هم ظرفت رو پاک کنی و اگر خوشت اومد با یک لبخند از منم یاد کنی

موادی که برای سالاد « خاطرات سبز بچگی »   لازم داری

عشق                                   بقدار کافی

خاطرات خوش و یاد تمام مادر بزرگهای مهربون               به اندازه تمام خوبیهای مادر بزرگها

سینه بوقلمون   یا مرغ                  چهار تا خوبش

آرد سفید                                    یک فنجون

آرد نون معطر                         یک فنجون

دستورآرد نون معطر رو میتونی در کتابم صفحه ۱۳۱ پیدا کنی

تخم مرغ                                       سه تا

پنیر ورقه  هر مدلی که دوست داری من «پنیر هاوارتی*» گذاشتم          چهار ورقه

کاهوی تر و تازه درشت خردشده             یکی

من از این سبزی های آماده**  استفاده کردم اگر در دسترس نداری  کاهو رو با اسفناج و مقداری سبزی خوردن مخلوط کن خیلی خوشمزه میشه

گوجه قرمز تپل خرد شده                   دوتا

آب لیمو ترش تازه                         ۱/۴ فنجون

رنده پوست لیموی تازه                    یک قاشق مربا خوری

روغن زیتون اعلا خوش عطر              ۱/۳ فنجون

خردل                                      دو قاشق مربا خوری

نمک و فلفل                              هر چقدر صلاح میدونی

روغن زیتون برای سرخ کردن          شیشه رو بذار دم دست

شما محبت کن و سینه های مرغ رو در یک کیسه فریزر بذار و با بیفنیک کوب چند ضربه حسابی بزن روش که کمی پهن بشه

دو طرف اونو نمک و فلفل بزن .  بعد آرد سفید : آرد سوخاری خوشبو و تخم مرغ زده شده رو در سه ظرف مجزا بذار . حالا سینه ها رو که هنوز از ضربه گیجن رو  بزن توی آرد سفید تا حسابی به اون آغشته بشه . حالا بزنش در تخم مرغ خوب که تخم مرغی شد بزنش توی آرد سوخاری و بذارشون کنار.  یک ماهیتابه خوشگل رو بذار روی حرارت متوسط . توش رو روغن زیتون بریز و قبل از اینکه روغنت بسوزه سینه های آماده رو تو ش سرخ کن

تا این اتفاق میوفته ؛ در یک کاسه کوچک و زیبا آب لیموی تازه رو بریز بعد که روغن زیتون اعلا رو اضافه کردی با چنگال شروع کن به زدن نمک و فلفل رو بهمراهی رنده پوست لیمو رو اضافه کن در آخر خردل رو بریز و خوب مخلوط کن  . روشو بپوشون و بذار در یخچال تا تمام مواد با هم به تفاهم برسن. شما برو سراغ اسباب سالادت اونا رو در یک کاسه بریز سُس رو بهش اضافه کن حسابی همشون بزن تا سُس عاشقانه به تمام سالاد بچسبه.بعد اونو در یک ظرف قشنگ بریز و یک سینه سرخ شده  مرغ و بلافاصله پنیر رو بذار روش و در کنار اونی که دوستش داری  تا آخرین ذره با لذت نوش جان کن

تا دوشنبه دیگه شادی مهمون خونت باشه

سفره اینترنتی فیس بوک یادت نره

روش کلیک کن  Havarti Cheese*
روش کلیک کنmixed green salad**

14 Comments »

  1. ترلان April 11, 2011 at 1:05 AM -

    سلام لیلا جون…. بازم گل کاشتی عزیزم
    با این غذاهای خوشمزه و این خاطرات و دستنوشته های دلپذیر
    چه جالب! آخه مادربزرگ من نظرشون 180 درجه با مادربزرگ شما فرق می کنه! ایشون معتقدن غذا رو باید تا ته خورد!! بله! تا ته!!! یعنی هیچی از غذا نباید تو بشقاب بمونه چون هر چی که موند میشه غذای شیطون!!! :))
    و این اعتقادشون مبنی بر شکرگزاری از نعمتهای خداست!! ولی کلاً برام جالب بود این همه اختلاف نظر بین آدمای یه نسل
    شاد باشی لیلا جون

  2. mehed April 11, 2011 at 1:34 AM -

    جهت اطلاع شمع زیر غذا جهت کرم نگهداشتن در زمان مادر بزرگ اخترا ع شد
    برای بکار بردن تمام آداب ۱۰۰۱

  3. fati April 11, 2011 at 2:13 AM -

    خیلی جالب بود و جالبتر اینکه هر وقت که غذام تموم میشه و قاشق و چنگالم رو جفت می کنم یاد یکی از همین 1001 آداب می یوفتم که وقتی تنها 10 سال داشتم و داشتم در مهمانی در کنار شما غذا می خوردم شما از قول مادر بزرگ عزیز بهم گفتین که غذات که تمام شد قاشق و چنگالت را جفت کن و هنوز هم اینکار ادامه داره

  4. shahla April 11, 2011 at 8:15 AM -

    merci azizam ham saladet khili khob bod ham adab maman bozorg . dostet daram khillllli

  5. هانیه April 11, 2011 at 8:17 AM -

    آخ مادربزرگ……….موجود دوست داشتنی ومهربونی که همه چیزشون حتی آداب و سختگیریهاشون پر از مهره، حیف که خیلی وقته ندارمشون
    غذاتون هم عالیه لیلای مهربون و عزیزم

  6. TATA April 11, 2011 at 9:56 AM -

    che jaleb! maman bozorge manam hamishe migoftan k qazato ta tah bokhor k sahebkhune fek nakone to qazasho dust nadashti! narahat nashe!

  7. زهرا عرفانی April 11, 2011 at 10:28 AM -

    مرسی خیلی عالی بود. هم خاطرات مادربزرگ عزیزت و هم غذا.
    همیشه شاد باشی.

  8. شاپرک April 11, 2011 at 12:31 PM -

    سلام لیلا جون
    ممنون که همه ما را در خاطراتت شریک می کنی من را یاد مادربزرگم و غذاهای خوشمزه اش انداختی کارت خیلی بامزه بود کاملا تونستم تصورش کنم که مادربزرگتون چه نگاهی بهت میکردن

  9. مریم April 11, 2011 at 9:10 PM -

    مرسی لیلی جون. خیلی زیبا نوشتین. مثل همیشه.

  10. S April 12, 2011 at 4:27 AM -

    :) aliiiii bood

  11. sorayya April 12, 2011 at 4:08 PM -

    salam
    chghadr khosham miyad az in sabke neveshatn samimi shoma daram mira baraye farad in salad ro dorost konam khabare mazasho myaram barato ghol midam albate az zaher amr malome alye
    bossssssssssss :_*

  12. شکمو April 13, 2011 at 8:42 PM -

    bah bah mese hamishe
    khoda biyamorze madar bozorge nazaninam ro, man ham asheghesh boodam
    hichvaght yad va khaterash az zehnam biron nemire

  13. الي April 14, 2011 at 1:17 AM -

    البته سالاد سير كننده ايه كاملا .
    نگفتي حالا شربت رو كه تا ته سر كشيدي صداي مادر بزرگت در نيومد ؟!

  14. eligooloo June 4, 2011 at 4:58 PM -

    azizam man motevajeh nashodam ke kodom ketab ro migi? ketabet kojast ?

Leave A Response »