Archive for April, 2010
Posted on April 25, 2010 by Lyla Owfi
من هیچوقت استعدادی در نقاشی نداشتم خوب یادمه برای اینکه در کودکستان باعث آبرو ریزی در فامیل نشم دو سه نفری از خانواده جمع شدند و خلاصه برای آبرو داری یک نقاشی منظره به من یاد دادن که همون مدلِِ نقاشیهای همه عمرم شد اون نقاشی هم عبارت بود از [...]
Continue Reading
Posted on April 18, 2010 by Lyla Owfi
دیروز با عجله و اخلاق نه چندان خوش برای پرداخت صورت حساب هایی که هیچوقت تمومی ندارند وارد بانک شدمٍٍِ. بی حوصله در صف وایساده بودم که یکدفعه چشمم به گلهای خوشگل نرگس شهلا افتاد که در گلدونهاشون روی پیشخونها بهم چشمک میزدند… گفتم باریکلا به ریس بانک باذوق و کلی پیش خودم ازش قدر [...]
Continue Reading
Posted on April 12, 2010 by Lyla Owfi
مافین بیاد پسوورد فیس بوک مادر بزرگ مادر بزرگ من یادش بخیر ؛ یک صندوق خونه داشت که دور تا دورش صندوق های چوبی بود که بهشون قفل زده شده بود من اونجا رو خیلی دوست داشتم ؛ و یک جورایی محل بازی من بود . و هر صندوق رو خونه یک عروسک فرض میکردم [...]
Continue Reading
Posted on April 5, 2010 by Lyla Owfi
خوب دوست من خسته نباشی از مراسم عید… امسال که شانس با ما اینور آبی ها بود که عید و سیزده بدر به تعطیلی های اینجا خورد . و ما هم تونستیم که همزمان با فامیل در ایران مراسم رو برگذار کنیم روز سیزده من دلم میخواست که همراهی برای آش رشته, این یار باوفای [...]
Continue Reading