[pro_ad_display_adzone id=5]

“میزبان مهمان و “رُک بودن میرزا دایی

Lyla Owfi November 6, 2016 4
“میزبان مهمان و “رُک بودن میرزا دایی

“آزادی ها و جست و خیزهایم یک باره مثل برفی بی موقع آب می شوند. مادر گفته بود که دیگر نمی توانم توی کوچه همراه پسر ها بازی کنم. بزرگ شده ام . اتفاقی عجیب و غریب . قیدهایی تازه و بندهایی که به بدنم پیچیده می شوند تا مرا از دیروزم جدا کرده و به اکنون آن زمانم پرتاب کند . انگار همه دنیا یک باره زیر آب فرو رفته و جهان دیگری سر از اعماق اقیانوس ها در آورده بود”

نوشته بالا رو از کتاب « ویولا » قرض گرفتم . کتابی که دوستش داشتم و بهانه آشنایی من با نویسنده اش شد

به « نسرین قربانی » عزیز، پنجاهمین میزبان مهمان سفره اینترنتی، خوش آمد میگم و در کنار تو مهمان سفره اش میشم


سلام خانم عوفی نازنینم. خاطره ای که می خوام تعریف کنم به سال ها پیش برمی گرده. به اوایل دوران نوجوانی و زمانی وشور و اشتیاق فراوانی برای یادگیری داشتم. بخصوص کارهای دستی مثل خیاطی و بافتنی و بعد هم بیشتر از غذا، شیرینی یا دسر و این جور چیزها درست کردن.  روزی که با هزار دگنک حلوا پختن یاد گرفته  بودم و فکر می کردم دیگه رو دست ندارم، دلم می خواست هرکسی که می آمد خانه مان، هنرم را به عرصه ی نمایش بگذارم. ولی خب کسی خیلی هم استقبالی نمی کرد. اما درمیان همه ی اهل فامیل تنها کسی که خیلی رک و راست حرفش رو می زد، دایی مادرم بود که بسیار هم کتابی صحبت می کرد. حالا من در اون سن و سال که جای نوه ی ایشان می شدم، کلّی ذوق کردم که حلوای دست پختم را به میرزا دایی می دهم تا نوش جان کنند. بیچاره مادرم که می دانست من چه معجونی پختم، اصرارداشت که از خیر این کار بگذرم و حلوا را در خلوت خودمان بخوریم. اما زیر بار نرفتم و پیش دستی را با افتخارتمام مقابل میرزا دایی گذاشتم. ایشان هم نگاهی نه چندان خوش به محتویات داخل ظرف انداختند، چینی به بینی قلمی شان دادند. دستی به کراوات شان زدند، نه گذاشتند و نه برداشتند، و یک دفعه گفتند :” من هرگز از این حلوا نخواهم خورد.” و واقعن هم نخوردند. خیلی دمغ شدم و تا مدت ها با ایشان سر سنگین بودم. مادرِ خدابیامرزم گفت:” همینو می خواستی؟ نگفتم نیار؟گفتم :” حالا که این جوری شد، این قدر می پزم تا میرازدایی دست حلوای منو بخوره.” البته اون زمان معنی حرفم رو نمی دونستم اما به هر حال کار به اون جاها نکشید و قبل از این که میرزا دایی ما حلوای دست پخت مرا بخورد، من متاسفانه حلوای ایشان را خوردم. اما هروقت حلوا درست می کنم یاد این خاطره می افتم. یک بارهم مادرم داشت حلوا درست می کرد؛ آن زمان توی تهران، تو آشپزخانه مان یک زیرزمین داشتیم که خرت و خورت ها را می گذاشتیم. البته من یک بار بیشتر با ترس و لرزنرفتم پایین و با نردبان که بعدها اصلن کورش کردند رفت. ولی مادرم حلوا را درست کرده بود و داشت توی تاوه بالا و پایین می انداخت که یک وقت دید حلوا درسته افتاد تو زیر زمین. طفلک همین طورمات و مبهوت نشست روی نرده ی زیرزمین. انگار سر مزاری نشسته بود و مویه می کرد. یادش به خیر

4 Comments »

  1. takinhamzeloo November 7, 2016 at 9:11 AM -

    نوشته های خانم قربانی پر از استعاره های زیباست. براشون ارزوی موفقیت دارم

  2. Fati November 7, 2016 at 12:00 PM -

    بسيار زيبا و دلنشين ممنون از شما

  3. Lyla Owfi November 8, 2016 at 11:38 AM -

    شاد باشی تکین جان

  4. Lyla Owfi November 8, 2016 at 11:38 AM -

    ممنون از شما فاطی جان
    شاد باشی

Leave A Response »