من ؛ سفره افطار قدیمی و مربای هویج

Lyla Owfi July 23, 2012 20
من ؛ سفره افطار قدیمی و مربای هویج

توی ذهن همه ما یک نقشهایی از قدیم به یادگار مونده که با مناسبت و بی مناسبت گاهی چنان برامون پر رنگ میشن که خودمون هم تعجب میکنیم .

نقشهای مهربانی ؛ نقشهای آدمایی که مثل خورشید به همه گرما و امید میدادند .

 این نقشها در بعضی روزا و مناسبت ها حسابی پر رنگ  میشن.

امروزم از اون روزاست هر کاری میکنم بازم فکرم پرواز میکنه به گذشته ؛ شاید به خاطر ماه رمضونه .

 برای من قدیما یه مزه دیگه ای داره، غذاهاش ،سفره های باصفاش، آدماش؛ خلاصه همه چیزش

همینطور که  در فکر م مشغول ورق زدن آلبوم خاطراتم  بودم ؛ اینقدر رفتم دور که رسیدم به  خونه پر از مهر و صفای قدیمیمون .

مادر بزرگم همیشه به یک بهانه ای همه رو دور هم جمع میکرد و از کمتر مراسمی می گذشت ،ماه رمضون  هم  که  جای خود داشت   ، وای که چه سفره هایی پهن میشد.

تو یک حالت خواب و بیداری هوس کردم ؛ مهمان  یکی از سفره های افطارشون بشم .

بشینم  دور سفره رنگارنگ قدیمی در کنار کسایی که بیشترشون الان خاطره شدند اما من عاشقشونم .

یک کم دیر رسیدم همه دور سفره بودند و من نفس نفس زنون رسیدم ؛ بلند سلام کردم یادم نمیاد که کسی جوابم رو داد یا نه اما جایی برایم بین خودشون باز کردند و منم نشستم و مشغول شدم 

 در  سفره افطاری  پر برکت مادر بزرگ  به همه چیزم ناخنک زدم وای که چه طعمی 

رفتم و رفتم  تا رسیدم به  مربای هویج و پوست پرتقال ، که توی کاسه گلسرخی خوشگل با چندتا خلال پسته سبز ،حسابی دلبری میکرد  .در حالیکه   دهنم حسابی آب افتاده بود،  هر کاری کردم که به سفرم در سفره ادامه بدم نشد که نشد . مثل اینکه باید سفرم در سفره مادر بزرگ کنار مربای هویج متوقف میشد . بعد از اینکه یک قاشق از مربا رو تو دهنم گذاشتم مثل برق پرتاب شدم به زمان حال .

خواب شیرینی بود ؛ به همون شیرینی مربای هویج . نخواستم اون طعم خوش و شیرین سفر به سفره مهربانی ها رو از دست بدم برای همین 

 رفتم سراغ دفترچه قدیمیم به دنبال دستورمربای هویج مادر بزرگ

 وقتی پیداش کردم دیدم  این اندازه ها برای خونه  مادر بزرگ با اون رفت و امد های قدیم بوده    نه خونه  کوچک  من ، برای همین 

منم مثل همه چیزای  دیگه که کم کم از زندگیمون کم کردیم و حتی گاهی حذفش کردیم ، مناسب احتیاجم اندازه های مربا  رو کم کردم.و بعلت عجله و نداشتن وقت زیاد برای تلخی گرفتن پوست پرتقال ؛ از رنده پوست پرتقال استفاده کردم که خیلی هم خوب شد تو هم درست کن دوست دارم که کامت شیرین بشه به همون شیرینی خاطرات خوش  .

گاهی خوبه که سفره مون رو با دعوت از دوستانی که تنهان با صفا کنیم . نمیدونم   شاید  یکی از دلایلی که سفره قدیمیا پر برکت تر بود همین بوده .

موادی که برای «  مربای هویج خاطره ها  » لازم داری

عشق                                         بمقدارکافی

جمع کردن کسایی که دوست داریم         به اندازه تمام بهانه های کوچک خوشبختی 

 هویج رنده شده                             دو فنجون 

شکر                                          یک فنجون 

آبلیموی تازه                                یک قاشق مربا خوری 

گلاب این خوش عطر قدیمی              دو قاشق مربا خوری 

آب                                          یک لیوان 

رنده پوست پرتقال                       یک قاشق غذا خوری 

 

شما با شادی فراوان  در یک ظرف هویج رنده رو با شکر ؛ آب لیمو ورنده  پوست پرتقال مخلوط کن و درش رو ببند و برای چند ساعتی بذارش در یخچال تا با هم به تفاهم برسن .
بعد از چند ساعت  از یخچال درشون بیاربریزشون در یک قابلمه ترجیحا استیل . گلاب و آب رو بهش اضافه کن . البته بعضی وقتها آبی که خود هویج پس داده کافیه که در این صورت نمیخواد آب رو اضافه کنی و بسلامتی بذارش روی حرارت متوسط بهش فرصت بده تا بجوش بیاد و بعد زیرش رو کم کن تا به قول قدیمی ها مرباقوام بیاد 

یک نکته برای اینکه بدونی کی مربا قوام آمده یک کم از آب مربا رو توی یک نعلبکی بریز کمی نعلبکی رو کج کن اگه با ناز اومد پایین یعنی که وقتشه اگر نه هول و دستپاچه سرازیر شد نه بازم باید بجوشه تا به مرحله قوام برسه 

بعد از این اتقاق زیرش رو خاموش کن و بذار تا حسابی خنک بشه . بعدم بیاد تمام آدمای خوب زندگیت  بریزش در شیشه های خوشگل که به وقتش در کنار اونی که دوست داری نوش جان کنی 

تا دوشنبه دیگه برای خودت بشمار چند تا آدم خیلی خوب تو زندگیت داشتی

برای رسیدن به سفره اینترنتی فیس بوک اینجا کلیک کن 

ع

20 Comments »

  1. Niloufar July 23, 2012 at 6:46 AM -

    سلام ليلى جان، فرا رسيدن ماه مبارك رمضان و اين ايام پر بركت را بهتون تبريك ميگم، از خواندن اين متن قشنگ، من هم بيش از پيش رفتم به آن دوران …. اشكم جارى شد و دلم تنگ…، از اينكه هر دوشنبه در دل ماسفره هاى مهربانى، خاطرات شيرين، نكته هاى آموزنده وسفره هاى خانه هايمان را رنگينتر ميكنيد بسيار ممنونم…
    انشاالله كه هميشه گرمى، محبت، عشق، آرامش و سلامتى در كنار مهمانهاى عزيزتان ، مهمان خانه با صفايتان باشند…

  2. Lyla Owfi July 23, 2012 at 7:49 AM -

    نیلوفر جان ممنون از محبتی که همیشه به من داری
    خوشحالم که با نوشته من یادی از گذشته های خوب کردی اما دوست نداشتم که اشکت در بیاد
    امیدوارم که همیشه بخندی و شاد باشی
    میبوسمت عزیزم

  3. mina July 23, 2012 at 2:57 PM -

    mersi leilaye nazanin<3

  4. leili July 23, 2012 at 4:39 PM -

    بانوی عشق خیلی زیبا بود…ممنون که ما را هم با خودت به اون روزهای قشنگ بردی…ماه رمضون براس شما مبارک و پر بار…ان شاالله که همیشه ادم های با صفا و گرم مهمون خونه سبز شما باشند و با صدای بلند همگی بخندید…

  5. Lyla Owfi July 24, 2012 at 1:35 AM -

    خواهش میکنم مینا جان
    شاد باشی عزیزم

  6. Lyla Owfi July 24, 2012 at 1:38 AM -

    لیلی عزیزم ممنون از این همه محبت
    امیدوارم که همه خونه ها مهماندار خوش ها و شادی ها باشند
    و البته پر از سفره های پر برکت شاد باشی عزیزم

  7. ناهيد July 24, 2012 at 6:08 AM -

    مرسي عزيزم
    من هم ياد پدرم افتادم كه مرباهاي خوش طعمي براي ما مي پخت
    مي خواستم بگم كاش بازهم بود و با كارهاي پرلطفش خانه بزرگ ما را
    شادتر مي كرد ديدم خيلي پرتوقع هستم و پدرم عمر خوبي كرد هم از نظر كميت و هم
    از نظر كيفيت .. اينكه ميگم كيفيت نه اينكه كه مرفه بود و كمبودي از اين نظر نداشت
    منظورم اينه كه دل پرمهري داشت كه علاوه برمهر خانواده ي خودش به اطرافيان دورترهم
    فكرمي كرد و دغدغه ي شادي انها را داشت
    از سال 88 يعني درست چهارسال بعد از رفتن پدرم كه
    به شكرانه زندگي خوبي كه داشتيم اين پسرهاي
    نازنين كم كم به خانواده ي ما اضافه شده اند هروقت براشون غذائي مي پزم ياد پدرمي افتم كه عشقش اين بود كه ميهمان دعوت كنه و براي آنها غذاهاي متنوع درست كنه
    دوروز پيش براي بچه ها آلبالو خريدم تا مرباي آلبالو پلوي تمام سال آينده را براشون ذخيره كنم ستاره خانم گفت چكاركنم رنگش عوض نشه ولي كاملا قوام بياد و كپك نزنه ياد پدرم افتادم كه هميشه بهترين جوابها را برايم داشت …… راستي ليلي جون ميشه تو راهنمائيم كني ضمنا هفته قبل مرباي زردآلو هم براي صبحانه ي بچه ها درست كردم خيلي عالي بود و مي دوني كه پراز فسفره الان هم آخرفصل زردآلوست و باقيمت خيلي مناسب ميشه تهيه كرد
    به اميد شيرين ترشدن زندگي همه مردم دنيا مخصوصا هموطناي خودمون

  8. Lyla Owfi July 24, 2012 at 8:19 AM -

    ناهید خانم عزیزم
    چقدر خوشحالم که باعث شدم شما یادی از پدر عزیزتان کنید. هر دفعه بعداز خوندن مطالبی که برام مینویسید بیشتر شیفته شخصیت شما میشم
    امیدوارم که همچنان موفق باشید و پسر های نازنینتان همانطور که دوست دارید به ثمر برسند
    عزیزم من هیچوقت بمقدار زیاد مربا درست نکردم و متاسفانه تجربه ای در این خصوص ندارم اما اگر بخواهید از دوستان میپرسم و بهتون میگم
    منم مثل شما امید وارم که زندگی همه مردم روز بروز شیرین تر بشه
    شاد باشید

  9. fati July 24, 2012 at 9:28 AM -

    دقیقا بعضی خاطره ها هستند که با گذشت زمان اصلا طعم و مزه شون رو از دست نمی دن که هیچ هر وقت یاد کنی مثل دفعه اول خوشمزه هستند . ممنون از شما

  10. eligooloo July 24, 2012 at 11:33 AM -

    لیلا جون خدا تمام اون عزیزانی که الان تو زندگیمون نیستن را بیامرزه واقعا که عطر و بوی سفره مادر بزرگ و خاطراتش هیچ وقت از خاطره ماها پاک نمیشه . مرسی به خاطر این متن زیبا

  11. Lyla Owfi July 24, 2012 at 2:12 PM -

    دقیقا من هم همین عقیده رو دارم این خاطره ها ؛ غذاها همه و همه یک طعم خوشی دارن ؛ طعم عشق
    شاد باشی عزیزم

  12. Lyla Owfi July 24, 2012 at 2:14 PM -

    لیلی جان خوشحالم که از این پست خوشت اومد عزیزم
    جه خوبه که این خاطرات همیشه پر رنگ بمونه
    شاد باشید

  13. هانیه July 25, 2012 at 1:10 AM -

    لیبل جون عاشقتم به خدا…دلم گرفت….چشام خیس شد..آخه تو چقدر ماهی عزیزم..واقعا دلم می خواد ببینمت خانوم مهربون
    زنده باشی و پر انرژی همیشه عزیزدلم…من همش به این فکر می کنم که فرداها برای بچه هامون همچین خاطراتی داریم؟

  14. Lyla Owfi July 25, 2012 at 4:26 AM -

    هانیه جون ممنون از محبتت عزیزم اما من دوست نداشتم که اشک به چشمات بیاد ؛ اصلا رسم من این نیست امیدوارم که همیشه بخندی
    منم خیلی دلم میخواد که شما رو ببینم خدا رو چه دیدی شاید یکی از همین روزا یک گوشه ای از این دنیا همدیگر رو دیدیم به امید اونروز
    شاد باشی

  15. بانوی مهر July 25, 2012 at 5:04 AM -

    عزیزم…. ای کاش اینجا اسمایلی “بغل” داشت

  16. Lyla Owfi July 25, 2012 at 6:49 AM -

    ممنون از بانوی مهر عزیز
    شاد باشید

  17. Tata July 26, 2012 at 5:06 PM -

    واقعا چه دورانی بود ماه رمضونای اونوقتا! یادمه هیچ شبی نمیشد که ما یا مهمون نداشته باشیم یا جایی دعوت نداشته باشیم. تازه انقدر وقت کم . میاوردیم که خیلی از مهمونی هارو به سحری موکول میکردیم.ولی آلان افطاری هم که میگیریم یک ساعت همه میریم رستوران و هر خانواده سر یک میز میشینن افطار میکنن بعدهم تشکر و خداحافظی! خیلی گرم و باصفا!!!!

  18. Lyla Owfi July 27, 2012 at 3:47 PM -

    بله طاطا جان سال بسال دریغ از پارسال
    یاد تمام روزای خوب بخیر
    شاد باشی عزیزم

  19. منیر July 28, 2012 at 4:26 AM -

    بسیار بسیار بسیار زیبا بود لیلا جون :*
    امیدوارم که همیشه یاد و خاطرات زیبایی که تو ذهنت داری برات زنده بشه که مطمئن باش همین هم کلی ارزش داره و همین که هر از گاهی مرور می کنی کلی انرژی می ده.
    با اینکه من خیلی اهل مربا نیستم و همسرم هم فقط مربا آلبالو می خوره اما شدیداً دلم خواست حتی با اندازه 2 تا هویج هم که شده رنده کنم و با پرتقال یه مربا ماورایی درست کنم که برام خاطره شما رو زنده کنه و البته خاطره سفره افطار :*
    مراقب خودت باش عزیزم :)

  20. Lyla Owfi July 29, 2012 at 1:07 AM -

    منیر عزیز همیشه از دیدنت سر سفره اینترنتی خوشحال میشم
    امیدوارم که مربات خوب بشه و شیرین و روزهات هم به شیرینی همون مربا
    ممنون از محبت همیشگیت
    شاد باشی عزیزم

Leave A Response »