بابا نوئل بی حال

Posted on December 26, 2011 by

هر شغل و حرفه ای آدم خوش اخلاق و بد اخلاق داره حتی بابا نوئل  قبول نداری برات میگم حدود یکماه مونده به کریسمس توی تمام  مراکز خرید بنا به بودجه  و حال مرکز خرید یک گوشه رو دکور بندی میکنند و یک صندلی برای بابا نوئل میذارن و بچه ها با مادر وپدر صف [...]

Continue Reading

جینگِل بِلز و شب یَلدا

Posted on December 19, 2011 by

قاعده اش اینه که امروز در مورد شب یلدا بنویسم . اما هر چی گفتنی بوده در پست پارسال برات نوشته بودم میتونی اینجا کلیک کنی و هم مطلب رو بخونی هم اگه دلت خواست یک کیک خوشمزه انار درست کنی اونجا دستورش رو بر داری پس بذار از مراسم های دیگه که اینروزا بازارش [...]

Continue Reading

رنگ آمیزی با موبایل و پسر جوان

Posted on December 12, 2011 by

یکی از کارهای وحشتناک توی خونه اینه که شما با اسباب و اثاثیه بخواهی درو دیوار رو رنگ کنی حتما این تجربه رو داشتی . واقعا سخته و از اون سختر اینکه عده ای که برای اینکار میان خیلی خوش قول و زرنگ نباشن اونوقته که آدم هر چند ساعت یکبار به نقطه جوش میرسه [...]

Continue Reading

مُرور خاطرات با آتش و چغندر

Posted on December 4, 2011 by

الان سه روزه که بیشتر وقتم رو جلوی شومینه میگذرونم . حرارتی که صورتم رو گل میانذازه ؛ لیوان چایی که بغل دستمه و مرور خاطرات . حتما پیش خودت میگی به ؛به چه رمانتیک اما بذار یک کمی صحنه رو شفاف تر کنم . گوشه انبارت پر شده از کارتن هایی که توش لبالب [...]

Continue Reading

عینک قرمز در فرودگاه لندن

Posted on November 27, 2011 by

  این صحنه ای که بهت میگم مجسم کن بعد از  شش هفت ساعت پرواز ؛ در حالیکه گردنت از بد خوابیدن توی هواپیما خشک شده و رگهای  پاهات  ذوق ذوق میکنه در فرودگاه بین را ه پیاده میشی . بعد از کلی راه رفتن و بازرسی های بیش از حد فرودگاه  هیترو لندن تازه [...]

Continue Reading

از بیستونِ کرمانشاه تا کیش

Posted on November 20, 2011 by

  وقتی که من هفت یا هشت سالم بود خانمی برای کمک به خانه ما اومد که سالهای سال با ما موند حتی زمانی که ما از شهرش رفتیم او هم ترک دیار کرد و با ما آمد و برای همیشه پیش ما ماند شاید اگر بهت بگم که این موجود نازنین چقدر برای ما [...]

Continue Reading