Posted on February 20, 2012 by Lyla Owfi
سالهاست که در ایام مدرسه روزی چهار بار وقتی که پشت چراغ قرمز میایستم میبینمش مهربون وشاد همیشه خنده رو لبشه و همینطور که علامت ایست رو جلوی ماشینها گرفته با شادی همراهِ دانش آموزان کوچکی میشه که میخوان از وسط خیابون رد بشن مجسم کن روز های گرفته و سرد ؛ صبح زود که [...]
Continue Reading
Posted on February 13, 2012 by Lyla Owfi
قاعده اش اینه که من امروز در مورد ولنتاین بنویسم . از آدابش و هزار نکته تکراری و بعدم در آخر هم یادی از مرحوم «سینت ولنتاین» بکنم . اما راستش بدلیل اینکه اینروزا خیلی گرفتارم و سرم شلوغه نتونستم موضوع جالبی برات پیدا کنم . اما یادم به یک نیمچه خاطره افتاد که [...]
Continue Reading
Posted on February 5, 2012 by Lyla Owfi
توی خانواده بُنشَن ؛عدس خیلی غریبه . نه؛ نخند گوش کن تا بهت بگم بعضی از انواع بُنشَن معروفتر و مطرحتر از بقیه هستن یکیش همین نخود خودمون رو در نظر بگیر . ببین توی آبگوشت بعد از گوشت چه نمودی داره اولین چیزی که با شنیدن آبگوشت توی ذهن من و تو میاد نخود [...]
Continue Reading
Posted on January 30, 2012 by Lyla Owfi
دوست عزیز تا امروز صد سفره به عشق تو پهن کردم صد سفره که در هر کدوم برای خودت و خودم آرزوی عشق ؛ آرامش؛ سلامتی ؛ امنیت و شادی کردم. سر هر کدوم با هم کلی قرار گذاشتیم که چنین کنیم و چنان نکنیم. برای من عدد صد یک عدد کامله به همین [...]
Continue Reading
Posted on January 23, 2012 by Lyla Owfi
دقیقا روز دوم ورودمون به کانادا بود که با راهنمایی دوستان برای خرید وسایل مورد نیاز به یکی از فروشگاههای بزرگ « کنیدین تایر » Canadian Tire رفتیم . موقع حساب و کتاب صندوقدار بعد از اتمام کار مقداری کاغذهای رنگی بشکل اسکناس به من داد . درست شبیه همون اسکناسهای «بازی مونو پولی» زمان [...]
Continue Reading
Posted on January 16, 2012 by Lyla Owfi
زمانی که بچه ها کوچک بودند یکدفعه که به نمایشگاه کتاب رفته بودم از یک غرفه یک استوانه ای خریدم که اسمش « زیبا بین » بود . فکر کنم تو هم دیدیشون . چشمتو میذاشتی یک طرفش و بدنه اونو میچرخوندی ته این استوانه یک سری منشور بود که وقتی که میچرخوندیش رنگها [...]
Continue Reading